قصه دوم

فرزندم

من مادر توام

همان که به پایت مینشیند

تا تو بیشتر قد بکشی و نزدیک تر شوی به آفتاب

همان که دست هایش همیشه تا آسمان میرود

و لبریز دعاست برای تو

 ایمان دارم خدا در وجود تو قدم مبرند

من مادر توام

همان که به مهربانی چشم هایت

و لبخند های آمده از بهشتت جان دوباره میگیرد

همان که گرما را به شب های پر از سکوت زمستانت هدیه میدهد

و برایت قصه می آفریند

تا غصه هایت را به باد بسپاری

فرزندم

من مادر توام

همان همراه روزهای ابری و طوفانی و آفتابی

.

پ.ن : نگارش 8 دی ماه 92

/ 0 نظر / 29 بازدید