قصه چهارم

فـــــرزنــــــدم

بـاور کن شانه هایم میتواند

تکیه گاه سرگردانی هایت باشد

در شبی که سردرگم است بـه دلت تکیه کن

 و دست های من که پناه توست

فـــــرزنــــــدم

بـدان مـشکل از بی اعـتقادی ست و بـی اعـتـمادی

پس به من ، به مادرت ، بـه شانه ها و دست هایم اعتماد کن

ببار دلتـنـگی هایت را بر شانه هایم

بگذار خستگی هایت را بر دست هایم

چــشـــم هــایـم را بـه تـماشا بـنـشیـن

تا ببینی دلم با شنیدن نامت به تپش می افتد

فــــرزنـــدم

بــه دلـت بـرگــرد

آن گـاه خـــواهــی دیـــد

 که همیشه کسی هست که دلش مال تو باشد

و چـــشمی کــه بــه تـماشای بهاری بایستد

 که در فردای تو جوانه میزند

.

پ.ن : نگارش 3 اسفند 92

/ 0 نظر / 24 بازدید