قصه سوم

فــــرزنـــــدم

با تمام دلم برایت مینویسم

هـیـچ بادی قابل اعتماد نیست

مــواظــب گــل های پیراهنت باش

مـــوج هـــا یــکــدیــگــر را هل میدهند

و دریــا بــرای بـچـه مـاهی ها امن نیست

کــــلاغ هــا بــه وجــود مـتـرسـک عادت میکنند

و مترسک فقط گاهی با آستین خالی

مسیر باد را نشان میدهد

فرزندم

بدان ، چرخ روزگار گاهی ، بـد میـچـرخد

گاهی ، این باران آفتاب گردان ها را به خورشید نمیرسانـد

و این آسمان گاهی ، نمیـتواند ستاره باران بماند

گـــاهـی عــزیــزم 

و فــــقـــط گـــاهــی …

.

پ.ن : نگارش 3 بهمن 92

/ 0 نظر / 20 بازدید